تبليغاتX
وبلاگ سارا _
  

 

 

 

 

 

 
 

مطلب خنده دار

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، لباسش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود
شوهرش در آشپزخانه نشسته بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟


زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد  گفت: "آره یادمه..."


شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟


_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست)..


یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم 

   نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:59 PM  نويسنده:سارا  | 



 

داستان با حال

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم

فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .

 مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:

این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد

! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.

فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

 

   نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:33 AM  نويسنده:سارا  | 



 

زمان حال!

134546jbuktdurc1.gif

در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی

   بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما

   دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر،

   خانواده‪هایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.

برای خواندن بقیه داستان رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:34 PM  نويسنده:سارا  | 



 

وایییییییییییی خدای من ، کمکم کن تا صبور باشممممم

این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده.


مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی

به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند.

ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را
دید

 که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند.

 مرد بطرف
پسرش دوید،
 او را از ماشین دور کرد،
و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد
و خمیر کرد.

 وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.
هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند
 اما
مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند.

وقتی که کودک به هوش آمد و
باندهای دور دستهایش را دی

د با حالتی مظلوم
پرسید

- انگشتان من کی در میان؟

پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.


دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد

و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید

این داستان را به یاد آورید.

قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید.

وانت را می شود تعمیر کرد.

انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد.

در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد

او را متوجه نمی شویم.

ما فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است. مردم اشتباه می کنند.

ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم.

ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم

تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.

   نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:40 PM  نويسنده:سارا  | 



 

طناب یا خدا!

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی

 خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از

 کوه بالا برود.


شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود 

 و ابر روی  ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به

 قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد

برای خواندن بقیه داستان رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:2 AM  نويسنده:سارا  | 



 

زنی كه آرزو كرد شوهرش حمله قلبی كند.

خانمهای با هوش

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم،
۱۰
برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

برای خواندن بقیه مطالب رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:32 AM  نويسنده:سارا  | 



 

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!

   نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 8:19 AM  نويسنده:سارا  | 



 

بهشت و جهنم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بهشت و جهنم

روزی یک مرد روحانیبا خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشتو جهنم چه شکلی هستند؟"، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکیاز آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگوجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آبافتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حالبودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلندداشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتیمی توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانندو قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنهاغمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند وخدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورشروی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هایدسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

   نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:18 AM  نويسنده:سارا  | 



 

همیشه باید مداد باشیم

 

 پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

- درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است كه با آن

می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چیز خاصی در آن ندید:

- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است كه دیده ام!

پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه كنی، در این مداد پنج صفت هست كه اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی:

صفت اول: می توانی كارهای بزرگ كنی، اما هرگز نباید فراموش كنی كه دستی وجود دارد كه هر حركت تو را هدایت می كند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حركت دهد.

صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بكشی و از مداد تراش استفاده كنی. این باعث می شود مداد كمی رنج بكشد اما آخر كار، نوكش تیز تر می شود اثری كه از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریك تر) پس بدان كه باید رنج هایی را تحمل كنی، چرا كه این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاك كردن یك اشتباه، از پاك كن استفاده كنیم. بدان كه تصحیح یك كار خطا، كار بدی نیست، در واقع برای اینكه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم: چوب یا شكل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد كه داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر كار در زندگی ات می كنی، ردی به جا می گذارد و سعی كن نسبت به هر كار می كنی، هشیار باشی وبدانی چه می كنی

 

   نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:12 AM  نويسنده:سارا  | 



 

آزمایش كنید كه گوشاتون سنگینه یا نه !!!

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

----------------------------------------------------------------

    نتیجه اخلاقی:بهتر است همیشه قبل از نتیجه گیری سریع به این نکته مهم،توجه کنیم که شاید مشکل از خود ما باشد.

   نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:3 AM  نويسنده:سارا  | 



 

نامه ای به خدا و کارمند اداره پست!

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود :

نامه ای به خدا !!!


با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.

دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است

و من دو نفر از دوستانم ر ا برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم .

هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.

نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.

تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:

نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم.
چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم ؟

به لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان  اداره پست آن را برداشته اند …!!!

   نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:1 AM  نويسنده:سارا  | 



 

چهار دانشجوی دروغ گو.....!!

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایانترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است!! 

بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنندو علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و ازاو کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم .... 

 
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!!!!!!!!!!

 

   نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:4 AM  نويسنده:سارا  | 



 

5 حکایت زیبا....

 

1- فرشته بیکار

image011.jpg


روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*


ادامه مطلب
   نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:1 AM  نويسنده:سارا  | 



 

دو خط موازی (( یک داستان عاشقانه و زیبا )) حتمأ بخون

دو خط موازى زاییـده شدند پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند... خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان ... خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎

برای خواندن بقیه مطالب رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:29 AM  نويسنده:سارا  | 



 

دفتر خاطرات یک عروس

دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .

سه‌شنبه

ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه‌ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود » (dressing= لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن.

برای خواندن بقیه مطلب رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:18 AM  نويسنده:سارا  | 



 

هيزم شكن - فرشته و جنيفر لوپز- حكايت جذاب طنز ايران

  www_MyEmoticons_com__fishing.gif

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. ” آيا اين تبر توست؟” هيزم شكن جواب داد: ” نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

” آره ” هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. ” تو تقلب كردي، اين نامرديه

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز ” نه” ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز ”نه” ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره

   نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:3 AM  نويسنده:سارا  | 



 

قصه یک پسر عاشق ....

واقعا خوندن داره....

يکي بود يکي نبود
يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن
تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو کتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني
توي يه خيابون خلوت و تاريک
داشت واسه خودش راه ميرفت که
يه دختري اومد و از کنارش رد شد
پسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
انگار که اين دختره رو يه عمر ميشناخته
حالش خراب شد

برای خواندن بقیه داستان رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 0:9 AM  نويسنده:سارا  | 



 

ماجرای تاجر و روستائيان میمون فروش.

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي در جنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت: من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتي معامله را قبول کردند.
به نظر آنها قیمت بسيار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.
فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائيان گفت: هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بكار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون هاي باقيمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساكنان آن روستا داد. او به مردم گفت: امروز من در شهر کاری را بايد انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.
مردم روستا بسيار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و ديگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !
روستائيان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائيان گفت: این میمون ها را در قفس مي بينيد؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.
ظاهرا معامله ي پر منفعتي بنظر مي رسد، ولي غافل از حيله اي كه در آن نهفته است...
بدين ترتيب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر ميمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خريداري كردند.



بله. چشمتان روز بد نبيند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسيد! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمايه ي روستائيان دوباره در آن روستا ساكن شدند...


نتیجه اخلاقی را كه ميتوان از اين حكايت گرفت اينست كه
سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چيز كه باشد.
چون شما با اندوخته هايي كه متعلق به سرزمين شماست ثروتمنديد
و تا زمانيكه آنها را در محدوده ي خود دارید برنده اید ولی همین که
آنها را از دست دادید در هر شرايطي بازنده خواهید شد.

   نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 5:16 PM  نويسنده:سارا  | 



 

داستان ترسناک!!

سلام امروز هم براتون یک داستان ترسناکی میخوام بگم.


حدود دو هفته پيش دختر جوان همسايه بغلي ما


يکشب در حالي که آتش گرفته بود از پشت بام خانه شان به حيات پريد


و تا سر حد مرگ سوخت.پدر پيرش هم ديوانه شد و در تيمارستان بستري شد.پليس نتوانست

علت مرگشو بفهمه و خونشون هم فعلا متروک مانده تا

يکي بياد بخرتش.خلاصه يکي از روزهاي آخر هفته مادرم اينا

 چون حال مادربزرگم بد بود به کرمانشاه رفتند و گفتند شب مي مانند

منم براي اينکه تنها نباشم به دوستم مینا زنگ زدم و گفتم

 بياد خونه ما اونشب ما در مورد همه چيز صحبت کرديم تا بحث رسيد

 به ترس و وحشت مینا با لحني از تمسخر گفت: اگه من الان اينجا

نبودم تو از ترس شلوارتو خيس ميکردي نه و بعد هرهر خنديد.
 

برای خواندن بقیه داستان رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:38 PM  نويسنده:سارا  | 



 

داستان ترسناک

 

اين خاطره اي كه تعريف ميكنم مربوط به سه سال پيشه ... يه ذره طولانيه ولي خب خالي از لطف ( ترس ) نيست كه تا آخرش بخونيد...
از كجا شروع كنم ؟ ماجرا از اونجا شروع شد كه من تو دوره ي پيش دانشگاهي تو گزينش يه مدرسه ي نمونه قبول شدم ! شرايط اين مدرسه به نحوي بود كه هفته كه هفت روزه ما بايد حداقل چهار روزشو شبا تو مدرسه ميمونديم در واقع بايد تو خوابگاه سر ميكرديم ... يني به قوله معروف بايد خودمونو ميكشتيم كه خيره سرمون كنكور قبول شيم !اين مدرسه سه تا خوبگاه داشت... كه ما به اسماي خوابگاه اول ، دوم و سوم ميشناختيمش... ما تو خوابگاه اول بوديم كه از همه ي خوابگاها شرتر بوديم... مثلا" برا كنكور تلاش ميكرديم ولي شبا مراقب شبم از دست ما شاكي بود... چون شبا تا صبح نميخوابيديم.. اينقد اذيت ميكرديم كه فردا صبح بچه ها از بي خوابي با ليوانه چاي تو دستو حوله رو دوش ميرفتن سركلاس ميشستن... گذشتو گذشت... تقريبا" اواسط سال بود ...

برای خواندن بقیه داستان رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 9:25 PM  نويسنده:سارا  | 



 

حتما این داستان رو بخون!!!!!!!

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!
   نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:24 AM  نويسنده:سارا  | 



 

داستان پادشاهی با چهار همسر

پادشاهی با چهار همسر


روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

 

   نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:12 AM  نويسنده:سارا  | 



 

دیوونه.

 
اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بهش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.    يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...!

 بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ...اما اون از من ديوونه تره .

بعد با صدای بلند خندید و گفت  : آخه به من مي گفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه



داستان جالب
 
یک روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه
 بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنند...


برای خواندن داستانهای بیشتر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
   نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 2:48 AM  نويسنده:سارا  | 



صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
آرشیو وبلاگ

موبايل
بازی
عکس
شعر
داستان
دانستنیها
غذاهای ایرانی و کیک و شیرینی.
يادها و خاطره ها
طنز
مطالب آموزنده

Y وبلاگ مرجانه جون Y
  Y آهنگهای ایرانی و خارجی Y
  Y ابر معماران کوچک Y
  Y آشنای غریب Y
  Y آخرین بوسه Y
  Y اس ام اس شاد باشیم و با هم بخندیم Y
  Y ايران / 14 Y
  Y امیر قلندر Y
  Y انواع اس ام اس، انواع شعر، انواع نامه Y
  Y دختری از ماه Y
  Y بگرد و حال کن Y
  Y برای خدا و مهربانی هایش Y
  Y جوهر قلم Y
  Y تنها نرو _ باور نکن Y
  Y نفرین به دل سیاه Y
  Y $4000 تا اس ام اس..دانلود.عکس.سرگرمي$ Y
  Y کلبرگی از باغ زیبای قرآن Y
  Y نامه ها Y
  Y بی بهونه Y
  Y پنجره ای رو به امید Y
  Y وبلاگ تخصصی موبایل Y
  Y متفرقه Y
  Y کشتی کج Y
  Y وبلاگ مهسا خوشگله Y
  Y بازیهای موبایلٍ،میکرو،سگا Y
  Y ساش Y
  Y هر چی که دلت بخواد اینجا هست Y
  Y وبلاگی جالب در زمینه های مختلف Y
  Y دوست داشتنی Y
  Y دوست داشتن گناه بود و من گناهکار Y
  Y کلبه دوستی Y
  Y تصاویر زیبا Y
  Y جديد ترين EBOOKدنيا Y
  Y مغولستان Y
  Y همستر ها را دوست بداریم Y
  Y مشاوره عمومی Y
  Y MANA Y
  Y وبگاه رسمی حامد ولیزاده Y
  Y Soldier of Game Y
  Y میزگرد Y
  Y عشق من مرضیه Y
  Y مکاپ Y
  Y بدون عنوان Y
  Y شور عشق Y
  Y عشق ناشناخته Y
  Y جامعه مترقی Y
  Y دانشکده سلامت , ایمنی و محیط زیست Y
  Y عیسی موزیک Y
  Y کوماندانته Y
  Y برگریزان Y
  Y عاشق پائیز Y
  Y مزرعه کلاغ و مترسک Y
  Y غصه دار عالم Y
  Y ویدئوکلوپ رسانه Y
  Y فقط برای تو مینویسم (آناهیتا) Y
  Y سیاوش خیرابی-حسین تهی Y
  Y بیا تا گل برافشانیم Y
  Y روزهای زندگی Y
  Y حرفهای در گوشی Y
  Y سي تا نما تا عشق Y
  Y راه روشن Y
  Y سبوی عشق Y
  Y دوستت دارم Y
  Y فقط خنده اس ام اس و جوک روز Y
  Y من دنبال دوستم میگردم... Y
  Y دل تنها Y
  Y من از تبار غربتم Y
  Y Lovely Y
  Y دلتنگی های من Y
  Y دختــــــــران قاصدک Y
  Y کلبه عشق Y
  Y mohamad mehdi ramtin neorin Y
  Y DIR DOWNLOAD Y
  Y shero shaeri Y
  Y Top picture Y
  Y دوستانه Y
  Y دنیایsmsسرکاری و عاشقونه Y
  Y saroneh Y
  Y خدایا واسه همه چی شکرت Y
  Y بهترین ترکهای رپ و ترکهای گروه گرز Y
  Y روزهای پر امید Y
  Y جامع ترین سایت کامپیوتر Y
  Y چهار شاخه گل سرخ Y
  Y شهرستان کرج Y
  Y گروه تئاتر نیما Y
  Y فوج رستگاری Y
  Y ضد girls Y
  Y ::::........::فقط به خاطر...::......:::: Y
  Y هرچی بخوای داره اگه نداشت سفارش بده Y
  Y Ψ Я Ф J Д Й Y
  Y وبلاگ هواداران باشگاه ورزشی پرسپولیس Y
  Y سیب های کال Y
  Y روابط عمومی ایرانی Y
  Y موسسه پژوهشي شترمرغ طلائي پارس Y
  Y (-----------turk Oghlan-----------) Y
  Y کامپیوتر و... Y
  Y نگار Y
  Y نانسی Y
  Y خادمین اهل بیت Y
  Y دل نوشته ها- مجموعه شعر های آسمون آبی Y
  Y باغبانی Y
  Y شام شهاب Y
  Y رهیافت Y
  Y خدایا عاشق عشق تو ام Y
  Y Box 2008 Y
  Y مین و زندگی Y
  Y فیلتر شکن -آموزش -قالب وبلاگ Y
  Y وسعت تنهایی Y
  Y سرزمین 360 Y
  Y ملودی عاشق ترین روی زمین Y
  Y آخرین دست نوشته های من Y
  Y کیانا و بابا Y
  Y وبلاگ محسن چاوشی Y
  Y ني لبك شادي Y
  Y پرسیک Y
  Y آهنگ فرانسوی Y
  Y آینده علی Y
  Y وحدتیه Y
  Y همه چیز برای دانلود Y
  Y غریبه Y
  Y وبلاگ گروهی GENERAL خوش آمدید Y
  Y غروب مهتاب Y
  Y خفن ترین عکس های لو رفته بازیگران ایرانی"18 Y
  Y دل نگار Y
  Y وبلاگ الهه یه دختر خوب Y
  Y آرش خطر Y
  Y گانگسترهای ایرانی Y
  Y وبلاگ زیبا پسندان Y
  Y دختر دریا دل Y
  Y ناچیده های پیچک خشک تنهایی Y
  Y دلبرک بارونی Y
  Y داوری از دیر Y
  Y دختران تنهای شب Y
  Y ستاره موتور سواران دنیا والنتینو Y
  Y بزرگترن گالری عکس 18+:::... Y
  Y دل نوشته های احساسی Y
  Y خزان آرزو Y
  Y رویای بارانی /سینا Y
  Y خدایا عاشق عشق تو ام Y
  Y رانندگان Y
  Y آموزش و مرکز برنامه های کارت DVB Y
  Y آرزو Y
  Y فراسو Y
  Y مرد مرده Y
  Y سالار غمگین ها Y
  Y باغبانی و کشاورزی و علمی Y
  Y صفا 30 تی کرج Y
  Y علی لاوینگ Y
  Y قاطی پاطی Y
  Y ساحل آرزوها Y
  Y هوادار کاک Y
  Y آغاز کسی باش که پایان تو باشد Y
  Y همینجوری Y
  Y اللهم عجل لولیک الفرج Y
  Y خاطرات تنهایی Y
  Y مهندسی فناوری اطلاعات کرمان Y
  Y کامپیوتر برای همه Y
  Y فيلتر شکن 100%تضميني Y
  Y يه تئاتري Y
  Y ماکسیم Y
  Y بی نظیرها در بی نظیرستان Y
  Y کاموجي Y
  Y طرفداران خاتمی Y
  Y امید فرداهای بهتر وموفقیت Y
  Y دانلود برنامه ،آهنگ ،فیلم Y
  Y ازهرچی دوست داریم میگیم Y
  Y عشق نابرابری Y
  Y رویا در حقیقت Y
  Y حرف دل Y
  Y قشنگ ترین عشق پاک ترین عشق Y
  Y عسل(شاهین حشمت زاد) Y
  Y به وبلاگ متفاوت مجتبی خوش آمدید. Y
  Y آزاده دختری آزاده Y
  Y برای تو Y
  Y شهریار 7587 (LOVE) Y
  Y لوتی دست خوش Y
  Y شانس Y
  Y در ارزوي زهرا Y
  Y منتقدان جوان امروز Y
  Y ندای مزید Y
  Y رز گل Y
  Y habs male marde!oonam poshte narde Y
  Y در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست Y
  Y زندگی بدون توقف Y
  Y عاشق به تمام معنا Y
  Y دلنیا Y
  Y جوک های جدید برای همه Y
  Y وبلاگ تخصصی کشتی کج Y
  Y بهانه زندگانی Y
  Y مهندسی فناوری اطلاعات کرمان Y
  Y روستاي من قلعه شاهرخ Y
  Y بوکفا Y
  Y بخاطر زهرا Y
  Y سکوت آخر Y
  Y آخر عشق و حال Y
  Y فرشته مرگ Y
  Y سلطان عشق Y
  Y کلبه ی عشق Y
  Y شهسوار Y
  Y روز جدائی Y
  Y ماساژ Y
  Y سهیل و سارا Y
  Y Weblog Love Y
 

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387

 



 

 

 

کپی برداری از اين وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد