از پنجره به آسمون نگاه مي كردم اميدوار بودم لااقل يه پرنده را در آسمون ببينم و بعد از ساعت ها انتظار ديدم در حاليكه لبخند رضايت بر چهره ام بود ترا ديدم كه به لبخند من لبخند مي زدي اينطور شد كه من پرنده ي خوشبختيم را پيدا كردم از اون به بعد نگاهم به زمين بود و به تو سال ها پشت پنجره انتظارت را مي كشيدم كه بيايي و هميشه به موقع مي اومدي و زياد منتظرم نمي ذاشتي من شما را باور كرده بودم ، تو حرفات از عشق جاويدان مي گفتي بي ريا صحبت مي كردي. دوستت داشتم ، دوستم داشتي من غافل شده بودم يا اينكه نمي خواستم بهش فكر كنم كه پرندگان مهاجر فصل كوچ دارند همانطور كه مي آيند همانطور هم مي روند و وقتي آنروز رسيد ، شما كه هماي سعادت من بودي خيلي زود رفتي و لبخند منو هم با خودت بردي از آن روز چشمانم باز به آسمون است خيلي بيشتر از گذشته خدايا لبخند رفته ي منو به من برگردون
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 4:54 PM 
نويسنده:سارا
|